محمد اعظم خان ( ناظم جهان )
603
اكسير اعظم ( فارسى )
سوم موضحه و اين آن است كه غشا قطع شود و تا استخوان رسد و استخوان مكشوف گردد تا بحس درآيد و علاج اين در اكثر حفاظت او از هواست تا تشنج روى مهلك پيدا نشود و آن را به زيت و روغن گاو كهنه و مانند آن بپوشند و واجب است كه در جراحت تأمل نمايند اگر موضحه باشد و رعايت آن كنند كه تشنج نيفتد پس اگر متشنج شود صحت ممتنع گردد . و چون تشنج شود سبيل او آن است كه علاج به اين مرهم غسل نمايند بگيرند تخم انگور سوخته و مرداسنگ و سفيداب هر واحد يك درم بعده موم روغن به روغن زيت ساخته اين ادويه بر آن اندازند و از آتش فرود آورده اندك عسل سفيد بر آن ريزند و حل كنند تا مخلوط گردد و اندك از آن بسر قاشق گرفته بر كف دست ممزوج كنند تا نرم شود بعده بر آن جراحت كه متشنج گردد بنهند كه آن را جلا دهد بعده به مرهم موافق رو كنند و بهترين مراهم براى اين جراحت چون موضحه باشد مراهم لينه است كه از شحوم و مرداسنگ و سفيداب سازند و معالج جهد نمايد كه جراحت تختم نكند تا آنكه بر استخوان لحم قوى ملتزق جراحت چون موضحه باشد مراهم لينه است كه از شحوم و مرداسنگ . و اگر نبات لحم ممتنع گردد لازم است كه تأمل نمايند تا استخوان بسيار صلب نشود تا آن كه مثل آبگينه گردد و يا سبز و سياه شود پس اگر چيزى از اينها باشد به آلة خراشند و معمول از آهن بسيار تيز به شكلى كه جراحت آن شكل را وجب كند بخراشند كه چون آن را بخراشند گوشت به سهولت برويد چهارم هاشمه و او آن است كه چون جراحت بر سر افتد استخوان قحف شكسته گردد و بغشا مضرت نرساند پس اگر اجزاى استخوان متفرق نشود سبيل او اين است كه اگر ممكن بود آن را قائم و مستوى كنند علاجى كه در موضحه گذشت بايد كرد و بايد كه موضع استخوان را به زراوند طويل مدحرج باريك كوفته به آب سرشته ضماد كنند بعده علاج كنند بمر و كندر مساوى باريك سوده به عسل و شراب مطبوخ منعقد سرشته بفتيله آلوده بعد از آن به مراهم علاج كنند و غذاى مريض كله پايچهء و عضلهء لحم سازند و حفظ مزاج او نمايد و مراهم او را به حسب وجوب صورت جراحت و تغير آن تبديل كنند پنجم ناقله و او آن است كه استخوان از موضع خود نقل كند و خارج گردد اندك يا بسيار و سبيل اين آن است كه از ريزهء استخوان نگذارند اگرچه كم و كوچك باشد و جراحت را از استخوان پاك نمايند بهر آنكه اگر در آن قدرى از ريزهء استخوان باقى ماند التحام را منع كند بعده به مراهم رويانندهء گوشت علاج كنند و غذاى مريض كله پايچهء و عضلهء لحم سازند و حفظ مزاج او نمايد و مراهم او را به حسب وجوب صورت جراحت و تغير آن تبديل كنند ششم مامومه و آن جراحتى است كه به ام الدماغ رسد و اين غشاى رقيق است كه بر دماغ پيچيده و لازم است كه از هوا حفاظت نمايند و معالج از رسيدن مبضع يا انگشت او ام الدماغ را حذر كند بهر آنكه اگر مبضع بدان رسد بر آن خوف هلاكت بود . و اگر هوا برسد خوف تشنج و جنون بر آن باشد و از افتادن چيزى از روغن در اوائل امر او اندر نفس جراحت اجتناب نمايند و علاجش به علاج ناقله كنند به اتم لطف و خياطت و كمتر ديدم كسى را كه جراحت از قحف او تجاوز كرد حتى كه دماغ او گشاده شد و زنده ماند و ممتنع نيست كه به شود پس هرگاه طبيعت بر آن لحم دشبذى نسج نمايد و جزو منكشف از دماغ بپوشد از صحت نزديك باشد . و ايضاً بر طبيب واجب است كه به آبلهء بر دماغ او يا بر گوشت روئيده بر آن غمز نكند بهر آنكه گاهى صاحب جراحت هلاك شود و اين بدترين انواع جراحات مذكوره است جراحت عصب و عضله خجندى گويد كه تفرق واقع در عصب اگر در طول او باشد آن را شق گويند اگر كثير العدد باشد و شدخ نامند اگر هم چندى باشد . و اگر در عرض او بود آن را بتر گويند . و گيلانى گويد كه رض فسخ يك معنى دارد و آن تفرق اتصال واقع در طول عضله است و مع ذلك كثير الاجزا و قاشى و غائر بود . و بدانند كه عصب را به سبب كثرت حس و شدت لمتصال او بدماغ از تفرق و جراحات اوجاع شديد و آلام عظيم واقع شود و گاهى با آن اختلاط عقل و تشنج بود و جراحت واقع در طول عصب سالمتر از آن باشد كه در عرض افتد . شيخ مىفرمايد كه چون عضله را فسخ عارض شود و بدان سبب ميان اجزاى او تمدد بسيار از تفرق اتصال عارض گردد و لا محاله به سوى آن خون بسيار ريزد و اين ضرور ورم پيدا كند و كمتر احوال او اين است كه در آن خون مجتمع شود و متعفن گردد بهر آنكه اكثر آنچه رجاى تحلل او كرده شود از مناسى بود كه بضغط واقع از فسخ